قرار این نبود....

 روز اول

       قرارمان بر بیقراری همدیگر بود ولی....

 قرار بود با هم باشیم تا ته دنیا

اصلا قرار نبود تنها بمانم

قرار نبود تو بروی با یک دنیا خاطره در ذهن من

قرار نبود همه ی قرارهایمان فراموش شود

قرار تنها بر دوست داشتن و ماندن بود

ولی این فقط وعده ای بود بر بی قراری های من

قرار بود با تو آسمان همیشه آبی باشد

قرار بود باران وقتی ببارد که با تو قدم می زنم

قرار بود غروب پائیز با تو هیچ وقت دلگیر نباشد

قرار بود هیچ وقت دلتنگ نشوم

قرار بود دفتر شعرم پر از شعرهای عاشقانه باشد

قرار بود داستانهایم داستان وصل و با هم بودن باشد

 امروز...

 آسمان خاکستری

 باران تنهایی

 غروب دلگیر پائیز

 دل تنگ من

شعرهای نفرت و نبودن

              و

                 داستانهای جدایی

بی تو نوازشگر جان خسته ام شده

می دانم اینها قرارهایی بود برای بی قراریم...

حالا چرا

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا   

           

 بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

 

نوشدارويي و بعداز مرگ سهراب آمدي

      

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنيني ما به ناز تو جواني داده ايم

 

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

 

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار

 

 اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود

 

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا

 

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

 

 اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند 

 

در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا

 

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

 

  خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

 

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

 

 اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا