خیال شب شعری از غزال عموشاهی
به خنده ام نگاه مکن!
دلم، هزار پاره است.
به روح و جان خسته ام؛
حرارت شراره است
به پشت شهر خنده ام ،
خرابه ایست سوت و کور؛
به رنگ هاله های درد؛
شبیه قعر تنگ گور.
جنون، رفیق سالیان؛
نشسته بر خرابه ام؛
مرا به کام می کشد؛
حقیقت دوباره ام.
به گردن خیال شب،
نگین نور، گم شده است.
ستاره ای چو اشک من؛
به قعر گور گم شده است.



