تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



چه عزیز است او که تو او را خواهی!
دل درد تو را به جان مداوا نکند

در عشق تو جان ز غم محابا نکند

ما راز غمت به کس نگوییم اگر

بوی جگر سوخته رسوا نکند

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/08/03 و ساعت 16:27 توسط حدیث |


از پائولو کوئیلو
چه حقیر است این عشق

گر بماند به میان من و تو

خود بمیرد در خود

گر ببندد در خود

و بماند ... به میان من و تو

عشق در بسته

ناسزایی است به عشق همگان

او که سیبی را دوست می دارد

به همه مهر می ورزد

که همه از گوهر یکتایند

من به خوبی می دانم

که ورای من و تو

هستی هست

عشق ما می میرد - مگر آزاد شود

رفتنت رنج من است

رنج من عشق من است

پس رهایت خواهم کرد

چون تو را آزاد دوست دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/07/12 و ساعت 12:6 توسط حدیث |


....


تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
سه واژه ی جدا ،جدا
من و...
شب و ...
هوای تو...
 


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/06/31 و ساعت 12:39 توسط حدیث |


گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است...

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه‌تر از من، دل شیدای من است

آخر از راه دل و دیده، سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو در پای من است

رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع

باغمت گفت که یا جای تو، یا جای من است

جامه‌ای را که به خون رنگ نمودم، امروز

بر جفا کاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی که نبایست ببیند، بس دید

بخدا قاتل من، دیدة بینای من است

سر تسلیم به چرخ آن که نیاورد فرود،

با همه جورو ستم، همت والای من است

دل تماشایی تو، دیدة تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آن که در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبلة بادیه پیمای من است

 شعر از : فرخی


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/05/13 و ساعت 11:11 توسط حدیث |


وقت زلیخایی...

جامه را پاره نکن وقت زلیخایی نیست

یوسف قلب مرا طاقت رسوایی نیست

عقل کال من دیوانه نگندیده  هنوز

کال کال است نخور میوه ی زیبایی نیست

روزه را باز نکن ای لب خشکیده زعشق

سراین سفره افطار که خرمایی نیست

لب ساحل چه ترک خورده وخشک  است عزیز

به گمانم که در این حاشیه دریایی نیست


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/04/20 و ساعت 11:57 توسط حدیث |


راه تو از من دور...

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

 سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

  هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

  گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

 اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

 دل من بود وفادار بيا برگرديم

  ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

 يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

 يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

 گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

 باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

  يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم

 من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است

  عشق من را مکن انکار بيا برگرديم


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/02/14 و ساعت 11:55 توسط حدیث |


خیال شب شعری از غزال عموشاهی
به خنده ام نگاه مکن!

دلم، هزار پاره است.

به روح و جان خسته ام؛

حرارت شراره است

به پشت شهر خنده ام ،

خرابه ایست سوت و کور؛

به رنگ هاله های درد؛

شبیه قعر تنگ گور.

جنون، رفیق سالیان؛

 نشسته بر خرابه ام؛

مرا به کام می کشد؛

حقیقت دوباره ام.

به گردن خیال شب،

نگین نور، گم شده است.

ستاره ای چو اشک من؛

به قعر گور گم شده است.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/12/25 و ساعت 17:27 توسط حدیث |




Cursors