بوسه
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چرا
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی می رود
یادگاری
وقتی که بی دليل دوباره هوا گرفت
باران گرفت و اشک نگاه مرا گرفت
يک لحظه خاطرات به ذهنم مرور شد
باران بدون آمدن تو چرا گرفت؟
با هم ميان کوچه قدم ميزديم ما
آن دست بشکند که ز دستم تو را گرفت
با يک نگاه گنگ که معنای تلخ داشت
رفت و غمی بزرگ دلم را فرا گرفت
ميخواستم بگويمت ای خوب من نرو
اما درون حنجره من صدا گرفت
او بی دليل رفت و قضا را بهانه کرد
در دل اميد داشتم اما قضا گرفت



