اشتباه
قابل تو را نداشت، آن دلى كه بردهاى
خط بزن مرا برو تا زمين نخوردهاى!
فصل شاعرانهها، با تو سر رسيده است
عاقبت كبوتر از آشيان پريده است
پابرهنه آمدى، تو به خوابهاى من
رد پاى تو نماند، روى خاك اين وطن
من كه در نگاه تو، يك سئوال مبهمم
پاسخى نداشتى، پاسخى نمىدهم
نه، گناه از تو نيست، پاى من نوشته شد
آخرش به دست من، هر چه رشته پنبه شد
اين سكوت تلخ هم، طعم قهوه مىدهد
فال هم دروغ بود، اشتباه تا چه حد!
و تو زود مىروى يك ستاره مىشوى
شايدم شهاب، نه، پارهپاره مىشوى؟!
دراین غریبستان
بی تو
هرلحظه
غریبه ترمی شوم....

بهانه ی دل شکستن
آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه ی صد ساله به یک جرعه شکسیتم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
سوختن در قفس
به داغت آرزو مرد و هوس سوخت
در این آتشفشان حتی نفس سوخت
خدایا سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من در قفس سوخت



