تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



ناز چشمانت

نمي دانم كه هستي يا چه هستي؟

 

كه مي خواهم در آغوشت بگيرم

 

گلي از عشق بگذارم به مويت

 

به شوق ناز چشمانت بميرم

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/25 و ساعت 18:16 توسط حدیث |


عشق

 

در پی آن نگاه های بلند

 

 


حسرتی ماند و

 

 

 آه های بلند...

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/16 و ساعت 9:37 توسط حدیث |


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

چو قو گر در امواج دريا بميري

 

چو آهو در آغوش صحرا بميري

 

ندارد تفاوت به چشم زمانه

 

چه اينجا بميري چه آنجا بميري

 

پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد

 

گرفتم که چون قو فريبا بميري

 

تو را هست با قو هزاران تفاوت

 

مبادا شوي خام و بيجا بميري

 

تو خواهي که با آن همه خوش ادايي

 

در آغوش دلدار زيبا بميري

 

ولي يار زيبا دهد پاسخ تو

 

مبادا که در خانه ما بميري

 

چو يک عمر ما را تو دشنام دادي

 

چرا وقت مردن در اينجا بميري

 

نجوشي چو در زندگي با محبان

 

بدين جرم بايد که تنها بميري

 

در آغوش دلدار جايت نباشد

 

همان به که چون قو به دريا بميري

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/09 و ساعت 11:24 توسط حدیث |


چرا چرا چرا

چرا دوباره ديدمت؟

 

چرا دوباره ذهن من به سوي مهر تو دويد؟

 

به ياد روزگار پيش٬ دلم هوايت مي كند!

 

چرا دوباره آمدي؟

 

چرا رها نمي كني دل نحيف و خسته را؟

 

ز ياد من نمي رود غروردست رفته را!

 

چرا دوباره دیدمت؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/06 و ساعت 19:29 توسط حدیث |


دلسرد

هرگز این قصه ندانست كسی

 

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست


سر فرو داشت،نمی‌گفت سخن


نگهش از نگهم داشت گریز


مدتی بود كه دیگر با من


بر سر مهر نبود


آه این درد مرا می‌فرسود:


او به دل عشق دگر می‌ورزد؟


گریه سر دادم در دامن او


هایهایی كه هنوز


تنم از خاطره‌اش می‌لرزد!


یر سرم دست كشید،


در كنارم بنشست،


بوسه بخشید به من،


لیك می‌دانستم


كه دلش با دل من سرد شدست!...


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/07/02 و ساعت 17:20 توسط حدیث |




Cursors