نمي دانم كه هستي يا چه هستي؟
كه مي خواهم در آغوشت بگيرم
گلي از عشق بگذارم به مويت
به شوق ناز چشمانت بميرم
در پی آن نگاه های بلند
حسرتی ماند و
آه های بلند...
چو قو گر در امواج دريا بميري
چو آهو در آغوش صحرا بميري
ندارد تفاوت به چشم زمانه
چه اينجا بميري چه آنجا بميري
پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد
گرفتم که چون قو فريبا بميري
تو را هست با قو هزاران تفاوت
مبادا شوي خام و بيجا بميري
تو خواهي که با آن همه خوش ادايي
در آغوش دلدار زيبا بميري
ولي يار زيبا دهد پاسخ تو
مبادا که در خانه ما بميري
چو يک عمر ما را تو دشنام دادي
چرا وقت مردن در اينجا بميري
نجوشي چو در زندگي با محبان
بدين جرم بايد که تنها بميري
در آغوش دلدار جايت نباشد
همان به که چون قو به دريا بميري
چرا دوباره ديدمت؟
چرا دوباره ذهن من به سوي مهر تو دويد؟
به ياد روزگار پيش٬ دلم هوايت مي كند!
چرا دوباره آمدي؟
چرا رها نمي كني دل نحيف و خسته را؟
ز ياد من نمي رود غروردست رفته را!
چرا دوباره دیدمت؟؟؟
هرگز این قصه ندانست كسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
كه دلش با دل من سرد شدست!...



