من آنجا چشم در راه توام ....ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سرا پا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند !
برایم شعر خواهی خواند !
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید!
اگر بختم کند یاری
در آغوش تو ...
ای افسوس!
هيچ وداعي سخت تر از واداع عاشق و معشوق نيست
اين لحظات گران ترين يادگارهاي روزگار عاشقي است
هنگامي كه نظاره گر اين لحظات هستم
به ياد وداع خودم با تو مي افتم
چه سخت است معشوقه ات بي تفاوت از لحظات آخر با هم بودن بگذرد
تو در لحظه ي وداعمان چه سرد نگاهم مي كردي و من چگونه در درون مي سوختم
و در دل آرزو مي كردم كه زمان در اين لحظه متوقف شود
تو متلاشي شدن مرا ديدي و من منتظرت بودم كه مرا رها نكني
ولي مي دانستم تو در انتظار چنين لحظه اي بودي
من در نگاهت نخواندم كه بمانم
در نگاهت نديدم كه نروم
و در قلبت هيچ احساسي نسبت به خود نيافتم
آري
من رفتم تا از دور شاهد روزهاي قشنگت باشم و دقايقم را با زهر نبودنت سر كردم
اكنون بعداز عمري از گذشت آن لحظه ها
هنوز قلبم داغدار وداع با توست
غریب است و بیمار و تنها ، دلم
کجایی که جا مانده اینجا ، دلم
ز جور تو نشکسته و بشکند
از این عشق فولادی اما دلم
من امشب صدا می زنم ناله را
مبادا غریبی کند با دلم
به حدی خبر دارم از درد هجر
که می سوزد از داغ فردا دلم
شب ممتد و رنج دنباله دار
پریشان منم ، نا شکیبا دلم
چه گویم من از سردی مهر او
که می لرزد از غم ، سرا پا دلم
افق دور و مه دور و او دورتر
به داد دلم رس ، خدایا دلم
شدم بینوا تا در این بی کسی
به حال دلم سوخت یکجا دلم
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود
دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گقتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری



