
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايیحقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
استاد احمدی

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

کارم اینست که شبها به خیال تو بگریم
گاهی از رنج خود و گه زملال تو بگریم
قطره اشک تو را دیدم و در گریه نشستم
چه صفاییست که با اشک زلال تو بگریم
باید از اینهمه غم ، سر به بیابان بگذارم
تا به حال دل دیوانه و حال تو بگریم
چه کنم ؟ غیر خیالی نبود دیدن رویت
چاره آنست که هر شب به خیال تو بگریم
دوش گفتی : مگر از عشق من اینگونه ملولی ؟
وای از این درد ، که باید به سوال تو بگریم!




