تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



انسان

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
 
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
 
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
 
 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
 
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
 
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست
 
آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
 
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
 
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و
 
چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
 
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود،
 
 تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
 
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود،
 
 که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
 
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را
 
دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
 
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی
 
بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
(برگرفته از سایت ایران روشن)

موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/25 و ساعت 18:7 توسط حدیث |


حقیقت

  

حقیقت دارد

 

 تو را دوست دارم


 در این باران


 می خواستم تو


 در انتهای خیابان نشسته


باشی


 من عبور کنم


 سلام کنم


لبخند تو را در باران


 می خواستم

 
 می خواهم

 
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو


 به دریا بریزم


دوباره متولد شوم


 دنیا را ببینم

 
رنگ کاج را ندانم


نامم را فراموش کنم

 
دوباره در آینه نگاه کنم


ندانم پیراهن دارم


کلمات دیروز را


 امروز نگویم

 
خانه را برای تو آماده کنم


برای تو یک چمدان بخرم


 تو معنی سفر را از من بپرسی


لغات تازه را از دریا صید کنم

 
لغات را شستشو دهم

 
 آنقدر بمیرم

 
 تا زنده شوم

                                                                            استاد احمدی


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/15 و ساعت 17:11 توسط حدیث |


سوز

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

 

که ترا در خود تکرار کنان

 

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 

من در این آیه ترا

 

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

کارم اینست که شبها به خیال تو بگریم

گاهی از رنج خود و گه زملال تو بگریم



قطره اشک تو را دیدم و در گریه نشستم

چه صفاییست که با اشک زلال تو بگریم



باید از اینهمه غم ، سر به بیابان بگذارم

تا به حال دل دیوانه و حال تو بگریم



چه کنم ؟ غیر خیالی نبود دیدن رویت

چاره آنست که هر شب به خیال تو بگریم



دوش گفتی : مگر از عشق من اینگونه ملولی ؟

وای از این درد ، که باید به سوال تو بگریم!
  


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/01 و ساعت 16:20 توسط حدیث |




Cursors