خدایا تو میدانی که ایمانم ضعیف و پایه های یقینم سست است و تنها چیزی که دارم توقعی است که بیشتر از آنچه که حقم
است دارم و صد البته که این هم عجیب نیست چرا که تو را به مهربانی و گذشت یافته ام و در سخت ترین لحظاتم تو
پناهگاهم بوده ای...
خداوندا قلبا" میگویم:
من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
خدایا کیسه اعمال نیکم تهی است و ظرف گناهانم سرریز شده است ٬
خدایا ایمانم آنقدر ضعیف است و دلم آنچنان جایگاه شیطان است که بارها در راه کفر و شرک مسافتی طولانی پیموده ام!!...
خدایا من در برابر امتحانهایت و سختی های روزگار ناتوانم و طبعا نمیتوانم از آنها سربلند بیرون بیایم ٬ پس بدان من درمانده تا
گردن فرو رفته در گناه را تنها شرمنده تر میکنی و هر چه بشتر سر افکنده میشوم بیشتر بر این باور که غیر قابل نجاتم ٬ ایمان
می آورم و این یعنی نا امیدی...
خدایا نا امیدم مکن و مشکلاتم را نابود کن! خداوندا رحمتت را بر من بیشتر از آنچه لیاقتش را دارم ارزانی کن! خدایا سرکشی
ها و گناهانم را تنها با ترازوی مهربانی و گذشتت بسنج...خدایا گناهانم را بریز و آبرویم را مریز!
خدایا به نور صراحی و جام
به آن می که خصم است ٬ با ننگ و نام
به اشکی که ریزد ٬ ز خونبار دل
به خونی که ریزند و ٬ باشد بحل
که شادی ما ٬ از غم خویش کن
ز عصیان ما ٬ مغفرت بیش کن
شعر از : ((غیاثای منصف))

آری ٬ بهار میرسد از راه
اما در آن زمان که
من و تو
پاییز کرده ایم....
و مسیحا پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.
سالیانی است که مسیحا عشق می ورزد.
مسیحا باید عاشق باشد، زیرا خداوند در او دمیده است.
و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.
مسیحا نام تمام دلدادگان زمین است، نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق.
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است، پس نزدیک تر آئید، نزدیک تر.
عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد.
کمندم رابگیرید. و مسیحا کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، گفت و گوست، گفت و گو با من، با من گفتگو کنید.
و مسیحا تمام کلمه هایش را به خدا داد.
مسیحا هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و مسیحا مشتی نور شد در دستان خدا...




