

مهرخوبان دل و دين از همه بي پروا برد
رُخ شطرنج نبُرد آنچه رُخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون گشت
از سَمَك تا به سُهايش كشش ليلي برد
من به سرچشمه ي خورشيد نه خود بردم راه
ذره يي بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خَس بي سر و پايم كه به سيل افتادم
او كه مي رفت مراهم به دل دريا برد
جام صَهبا ز كجا بود مگر دست كه بود
كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد؟
خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود
كه به يك جلوه زمن نام و نشان يكجا برد
خودت آموختِيَم مِهرو خودت سوختِيَم
با برافروخته رويي كه قرار از ما برد
همه ياران به سر راه تو بوديم ولي
خَمِ ابروت مرا ديد و زمن يغما برد
همه دل باخته بوديم و هراسان كه غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
****

ای ناز تو نازنین ترین ناز نازی به نیاز ما بینداز
من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم...
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطهور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم ...
و ... اکنون بازگشتهام.
بازآمدهام با کولهباري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نميرساند
اي آنکه از طاعت خلايق بينياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام کارهاي خوب توفيق
ميدهد.
معبود من!...
اينک من پيش روي توأم و در ميان دستهاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،
نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.
چه ميتوانم بکنم؟ وقتي که اين کولهبار زشتي و گناه با من است!؟
انکار!؟
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعي دارد وقتي که همه اعضاء و جوارحم، به آنچه کردهام گواهي ميدهند؟
خداي من!...
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
اي خداي مهربان!...

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت....
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو،برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
"وای باران٬ باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست..."
وای باران٬ باران
دیده و قلب مرا باران شست
و تو شفاف و زلال
همچنان در صفحه سینه من می تازی٬
تا به سر منزل صبح امید
تا به رؤیای قشنگ فردا.
پس کجا؟ تا کی؟
من و تو دور از هم
مرغ اندیشه خود را بال زنان
به سرآغاز شروعی تازه پرواز دهیم...
من به دل می گویم:
صبر را پیشه بکن٬
"دل قوی دار٬ سحر نزدیک است"
من به تو خواهم داد
هرچه زیبایی و شادی که در اینجا باشد
من به تو خواهم گفت
هر چه از عشق و صفایی که به دل داشته ام
من تو را می خواهم
تنها٬ تو




