هرگز به پایان راه نمی اندیشم،چرا که می دانستم بی تو در انتهای راه خبری نخواهد بود.
من فقط از پایان تو می ترسیدم. پایان تو سرآغاز مرگ تدریجی من بود،
و بستن دفتر شعرم برای همیشه.
حالا از تو میخواهم آغاز کنی ابتدا را چون همان لحظه ها.
*******
در گذرگاه زمان،خیمه شب بازی دهر،باهمه تلخی و شیرینی،چون می گذرند،
عشق ها می میرند،رنگ ها رنگ دگر می گیرندو فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ ،
دست ناخورده به جا می مانند.
*****
زندگی بیشترش فانوس است،لب دریای خیال آویزان.
زندگی مثل کوه سنگین،مثل کاه سبک است،ولی بیشترش سنگین است.
گاه گاهی زندگی رنگ طلاست،این طلا نیست بلاست.
زندگی تکیه گاهی است که کوهش کرده ایم.
زندگی کوه بزرگی است که کاهش کرده ایم.
زندگی خدایی هم دارد.
من می ترسم ولی خدا مهربان است،مهربان که ترس ندارد.
زندگی هر طرفش دیوار است،گه گداری پنجره ای هم دارد.
ولی یک پنجره کافی نیست،باید هر طرفش پنجره باشد.
وتو همان تکیه گاهی بودی که به من زندگی بخشیدی.
****
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
خود رابا لهجه گل های نیلوفری صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
******
ساعت
مقابل دریا که می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می کنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار
ببار که باز باورت کنم
اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی
راستی قرارمان
همان ساعت" نمی دانم"
ساعت لجوجی
که هیچ عقربه ای
وی شانه هایش به خواب نمی رود
تو،همیشه فرصت کوتاه منی
برای شعر
نا می آیم زمزمه ات کنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یک دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یک دقیقه
دیر می رسم....
تو رادارم
شکسته گر چه طوفان شاخه هایم را، تو را دارم
هراسم نیست دیگر از شکستن ، تا تو را دارم
من از آغاز پایان بودم ای آغاز بی پایان!
ولی شادم که در آنسوی فرداها تو را دارم
میان این خطوط درهم لبریز از ابهام
دگر غرق تکلف نیستم زیرا تو را دارم
همیشه با توام اما تو با من نیستی هرگز
تو صدها همچو من داری و من تنها تو رادارم
بگو ویران کنند امواج چشمت روح سردم را
مرا با خود ببر امشب فقط دریا تو را دارم
****
کجایی اولین منجی، مرا یک امشبی دریاب
گریزانند این مردم ز من اما تو را دارم
دل من به مرگ نزدیک و تو از برم چه دوری
سنگدل شبم چه تاریک و تو از تبار نوری
چه امیدها که بستم، که به خاک پایت افتم
تو نیامدی و اکنون به سرآمدم صبوری
نه مرا زبان آنکه به تو گویم از غم دل
نه تو را نیاز آنکه غم دل ز من بشوری
سر من به خاک دیدی و به من به گریه گفتی
تو به من نگفته بودی که چنین مست غروری
به فدای روی ماهت همه لحظه های عمرم
چو نباشی ای نگارم چه امیدی چه سروری
آه از این شبان سردم، به خدا که بی تو مُردم
تو بیا و زنده ام کنم، به نگاهی به حضوری
ای دریغا که به غایت، نرسم به گرد پایت
که منم اسیر بی پا و تو در حال عبوری
((استاد...))

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبزيزشد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره پيچيد
عطر صد خاطره خنديد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آِمد تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آِيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با ديگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم
سفر از اين پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پرزد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم
نه گسستم
باز گفتم: كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانماشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم ،نه رميدم
رفت در غربت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من ازآن
كوچه گذشتم
((استاد مشیری))
اي دلم باز كه ديوانه ترم مي خواهي
بال و پر سوخته، پروانه ترم مي خواهي
تا زنم تيشه بر اي عمر، به ياد شيرين
هم ز فرهاد، دليرانه ترم مي خواهي
گفتي عاشق شدن و عشق، نگفتي هرگز
خانمان سوخته بي خانه ترم مي خواهي
شاد كردي همه را با گل لبخند، ولي
از من خسته چه، چشمان ترم مي خواهي
مي شوي زلزله در خاطره هايم، همه شب
با چنين وضع، صبورانه ترم مي خواهي
چه كنم، قسمت من از غم و خون ساخته اند
عمر ويران شد و ويرانه ترم مي خواهي

زان لحظه كه ديده بر رخت واكردم
دل دادم و شعر عشق انشا كردم
ني ني غلطم كجا سرودم شعري
تو شعر سرودي و من امضا كردم
خوب يا بد تو مرا ساخته اي
تو مرا صيقلي كرده و پرداخته اي
به رويم اشك مي باري
زماني اخرين اسمت به رو ي سنگ حك ميشد،
به قلبم زنده و مردي
به رو ي سنگ قبرت نوش كردم از محبت هاي بي پايان و بي حاصل
ندانستم به قلبم سنگ ميكارد،به قلبم سنگ ميبارد
و زير باران اي كاش ها اي كاش روز ديگري هم بود
روز ديگري كم بود
وان روز نبودي سنگ ،سنگ قلبت بود
از تو دانستم بودن رسم ماندن نيست
هر بودن پر از رفتن و جاي خالي احساس در چشمم
پر از اشك است، پر از احساس بودم
پر از احساس رفتم

.........شگفتا وقتي بود نمي ديدم،
وقتي مي خواند نمي شنيدم،
وقتي ديدم که نبود....
وقتي شنيدم که نخواند......!
چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد وزلال؛در برابرت،مي جوشدو مي خواندو مي نالد،
تشنه آتش باشي و نه آب؛
چشمه که خشکيد،
چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخار شدو به هوا رفت
و آتش،کوير را تافت و در خود گداخت
و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد،
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش،
و بعد عمري گداختن از غم نبودن،
کسي که تا بود ،
از غم نبودن تو مي گداخت



