تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



راز ماندن

راز ماندن
 

کوه پرسید ز رود ،

زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟

گفت:" در رفتن من

کوه پرسید:"و من؟ "

گفت:" در ماندن تو "

بلبلی گفت:" و من ؟ "

خنده ای کرد و گفت: "در غزلخانی تو"

آه از آن آبادی

که در آن کوه رَوَد ،

رود، مرداب شود،

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد ،

و نخواند دیگر ،

من و تو، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز ،

در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده یمان نیست ، بدان ! 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/18 و ساعت 15:1 توسط حدیث |


قصه ی موهبت الهی
اگر می شد از عشق یک قصه گفت

من آن قصه را با تو می ساختم

برای تو ای قصه پرداز عشق

که دل را چه آسان به تو باختم

تو در شام یلدا ز راه آمدی

برای دلم قصه ای ساختی

مگو قصه ای جز تو گوشم شنید

بدینسان که تو قصه پرداختی

برای من آغاز عشق تو بود

و پایان نمی گیرد این عشق پاک

ولی کاش هرگز نمی دیدمت

و دل زیر پایت نمی شد چو خاک

نماندی و دل با غمت خو گرفت

همان دل که از دیگران روی تافت

گریزان ز مردان صد رنگ بود ...

ترا نیز بیگانه با خویش یافت

گل عشق را چیدی از باغ دلم

نبوییدی : اما فسردی مرا

نگنجید در باورت عشق من

که امروز از یاد بردی مرا

....

فریبم مده ، ساده دل نیستم

دروغین همه حرف و لبخند هاست

ترا باید آئینه کرد و شکست

تماشای روی تو کردن خطاست.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/13 و ساعت 16:59 توسط حدیث |


تنی خسته

 بعد از آن وداع واپسینمان

عشق هم فرو گذاشت بر زمینمان

رفت و هیچ هم دلش به حال ما نسوخت

غصه شد دوباره همنشینمان

گونه های خسته مان چقدر سوخت

زیر پای اشک آتشینمان

عشق حاصلی برای ما نداشت

جز شکستن غرور آهنینمان

خفته در نگاه مات پنجره

غربتی همیشه در کمینمان

غربتی که یک شب سیاه و سرد

پنجه زد به لحظه های نازنینمان

ناله یی هم از گلوی نی نخاست

در مصاف نا له ی حزینمان

زندگی همیشه مهربان نیست

با دل شکسته و غمینمان

کاش آن نگاه اولین نبود

یا که این نگاه آخرینمان

همه شب کسی با دلم می گفت

سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود می رود نگهدارش

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تورها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش

آه،کنون تو رفته ای و غروب

سایه میگسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/13 و ساعت 16:45 توسط حدیث |


انتظار از از ع.ی- سامان

  

جمعه یعنی التهاب انتظار

 جمعه یعنی دل. کباب انتظار

 هان . چه معنا می کنی این جمعه را؟

 جمعه یعنی جان خراب انتظار

  

در نمازم خدایا بدنم می لرزد

چون به لب نام تو آرم . سخنم می لرزد

 یادم از بار گناه آید و سر منزل مرگ

 و ز غم این ره بی توشه تنم می لرزد

غم خود را در خویش نگه می دارم

و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد

چونکه می پندارم

حق نداریم هوا را آلوده کنیم

زندگانی هنر همنفس با غمهاست

زندگانی هنر همسفری با رنج است

زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست

زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست

زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی گاهی،

آری

به همین باریکی ست

در همین نزدیکی ست

زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست

زندگی دوختن شادیهاست

و به تن کردم پیراهن گلدار ِ امید

و برون آمدن از خانه

از کوچه بن بست زمستانی

در صبح بهار

روح سبزی را باید در خویش دمید

شعر سبزی را از نو بایست سرود

و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد *
:
اللهّمّ عجّل لولیّک الفرج

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/02 و ساعت 16:31 توسط حدیث |




Cursors