شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا ؟
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟؟؟
چهكسي گفته كه درد من و تو مشترك است!
مشترك واژه ژرفيست...
تمامش كلك است،
شادي آميخته با درد درونم،... آري!
چشم من خسته تر از آمدن قاصدك است،
هيچ كس راه ندارد به حريم دل من،
قلب من، معني پرپر شدن شاپرك است،
شب، پر از گريه ام و روز پر از قهقه ام،
وسعت قلب من از ذهن زمين تا فلك است،
رو به آفاق غرب است نگاهم، ساقي!
ساليانيست كه من تكه كلامم كمك ... است،
برو از كوچه دل، فصل تو تابستان نيست،
چه كسي گفته كه درد من و تو مشترك است؟....

حال که رسوا شده ام ميروي؟ واله و شيدا شده ام ميروي؟
حال که غير از تو ندارم کسي وين همه تنها شده ام ميروي؟
حال که چون پيکر سوزان شمع شعله سرا پا شده ام ميروي؟
حال که همراه خراباتيان همدم صهبا شده ام ميروي؟
حال که در بحر تماشاي تو غرق تمنا شده ام ميروي؟
حال که ناديده خريدار آن گوهر يکتا شده ام ميروي؟
اين همه رسوا تو مرا خواستي
حال که رسوا شده ام ميروي؟

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
صدها هزار نفرين ، بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن ، اول نگاه من بود !
سرگشته و پريشان ، در جستجوي كويش
اين خرقه گدايي ، تنها گواه من بود
هر كس شراب نوشيد ، مستوجب فنا شد
دستان پر زمهرش ، هم تكيه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون ، راه وصال گم كرد
راهي كه رفته بودند ، آن راه ، راه من بود
تاريك و تار چون شب ، پس كوچه هاي اميد
فانوس ديدگانش ، نور پگاه من بود
زنجير كرده بودند ، رندان با وفا را
مژگان بي مثالش تنها پناه من بود
روزي كه گردن عشق ، بر دار كرده بودند
تنها صداي آنجا ، فرياد آه من بود
در دادگاه عشقش ، محكوم حكم مرگم
شايد كه بي گناهي ، تنها گناه من بود
برگ در انتهای زوال می افتد
و
میوه در ابتدای کمال
بنگر چگونه می افتی
چون برگی زرد یا سیبی سرخ
زندگی دفتر مشق من و تو است
که در آن نقش محبت پیداست
خوشبختی این است که انسان دنیا را همانطور که آرزو می کند،ببیند.
برای زندگی فکر کنید، اماغصه نخورید.
بخت کسی را که بافته اند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
ما همانیم که می اندیشیم.
ومن یک تکه ازدریا ولی نمناک وطوفانی
به یادچشم های تو تفال می زنم امشب
ببینم میروی آخرازاینجا یاکه میمانی
تو راجان همانی که جدایت کردازچشمم
همین امشب بیادرکلبه ی سردم به مهمانی
عجب روزقشنگی بود روز آشنایی مان
چه شدحالا که از آن انتخاب خودپشیمانی
همه بردندارخاطر مرا،من ماندم و چشمت
تو هم رفتی ،ویادت رفت نام من به آسانی
چه زوداز یادبردی آن قرارروز اول را
همان که قول دادی این پریشان رانرنجانی
اگرچه رفته ای وباردیگر برنمیگردی
ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی
تمام شمعدانی ها برایت اشک میریزند
دلت آمددل گل های باغم رابلرزانی
وعادت درد سنگینی است وقتی اوج میگیرد
به من عادت نکردی طعم حرفم رانمیدانی
تماشا می کنم این قصه رازیبای من اما
خداراخوش نمی آید که این دل رابسوزانی
چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد
تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه









