خوکرده ی تقدیر
باسکوتی که مراگرفته خوکرده ام وبابغضی که گلویم رامی فشارد انس،
ومدتهای زیادی است که دلم با درد همخانه شده ،وباز برای شکستن
سکوت دردناکم جایی جز سجاده نمی بینم ...
وگوشی شنواتر از شنوائیت سراغ ندارم...
وچشمانی بازتر از دیدنت ندیده ام...
و جایی امن تر از کنار تو ندارم.
در کنارت هر سخنی را بزبان آوردم جایی بازگو نشد
و هررازی راگفتم فاش نشد.
من اسیردست وپا بسته ی تمام کمالات توهستم
مراتنها نگذار...



