چه میشدگردل آشفته ی من به شهرچشم توعادت نمی کرد
پرستوی نگاهت ناگهان از دل آشفته ام هجرت نمی کرد
چه میشداولین روزجدایی برایم تاقیامت شب نمی شد
وجودپاک وسرشارازامیدت گرفتارسکوت وشب نمی شد
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
توامابی هیچ نیازی باران رابه چشمانم هدیه دادی.
باورنکردی که روشنی چشمی بی حضورتومی میرد.....
آه ای غروب![]()
![]()
![]()
خسته ام ازرخوت تن
تاکجاـتابه کی؟
پس رهایی کجاست؟
بلوربغض پشت دیوارصدا
فقط بایک سکوت توشکست![]()



