تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



قرار این نبود....
 روز اول

       قرارمان بر بیقراری همدیگر بود ولی....

 قرار بود با هم باشیم تا ته دنیا

اصلا قرار نبود تنها بمانم

قرار نبود تو بروی با یک دنیا خاطره در ذهن من

قرار نبود همه ی قرارهایمان فراموش شود

قرار تنها بر دوست داشتن و ماندن بود

ولی این فقط وعده ای بود بر بی قراری های من

قرار بود با تو آسمان همیشه آبی باشد

قرار بود باران وقتی ببارد که با تو قدم می زنم

قرار بود غروب پائیز با تو هیچ وقت دلگیر نباشد

قرار بود هیچ وقت دلتنگ نشوم

قرار بود دفتر شعرم پر از شعرهای عاشقانه باشد

قرار بود داستانهایم داستان وصل و با هم بودن باشد

 امروز...

 آسمان خاکستری

 باران تنهایی

 غروب دلگیر پائیز

 دل تنگ من

شعرهای نفرت و نبودن

              و

                 داستانهای جدایی

بی تو نوازشگر جان خسته ام شده

می دانم اینها قرارهایی بود برای بی قراریم...


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/05/28 و ساعت 19:45 توسط حدیث |


حالا چرا

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا   

           

 بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

 

نوشدارويي و بعداز مرگ سهراب آمدي

      

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنيني ما به ناز تو جواني داده ايم

 

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

 

وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار

 

 اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود

 

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا

 

اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت

 

 اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند 

 

در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا

 

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

 

  خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا

 

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

 

 اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/05/24 و ساعت 11:32 توسط حدیث |


عشق یعنی یک بیابان فاصله .....

داغ تنهايي

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/05/20 و ساعت 17:41 توسط حدیث |


تو چه کردی بادل

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر
ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون
گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که
با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه
می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی
طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران
باری مدارا می کنم
گفتی
که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از
کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی
اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم
ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

چنديست که بيمار وفايت شده ام
در بستر غم چشم براهت شده ام
اين را تو بدان اگر بميرم روزي
مسئول تويي که من فدايت شده ام

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خوا ب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/12/06 و ساعت 18:2 توسط حدیث |


انسان

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
 
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
 
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
 
 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
 
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
 
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست
 
آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
 
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
 
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و
 
چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
 
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود،
 
 تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
 
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود،
 
 که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
 
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را
 
دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
 
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی
 
بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
(برگرفته از سایت ایران روشن)

موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/25 و ساعت 18:7 توسط حدیث |


حقیقت

  

حقیقت دارد

 

 تو را دوست دارم


 در این باران


 می خواستم تو


 در انتهای خیابان نشسته


باشی


 من عبور کنم


 سلام کنم


لبخند تو را در باران


 می خواستم

 
 می خواهم

 
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو


 به دریا بریزم


دوباره متولد شوم


 دنیا را ببینم

 
رنگ کاج را ندانم


نامم را فراموش کنم

 
دوباره در آینه نگاه کنم


ندانم پیراهن دارم


کلمات دیروز را


 امروز نگویم

 
خانه را برای تو آماده کنم


برای تو یک چمدان بخرم


 تو معنی سفر را از من بپرسی


لغات تازه را از دریا صید کنم

 
لغات را شستشو دهم

 
 آنقدر بمیرم

 
 تا زنده شوم

                                                                            استاد احمدی


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/15 و ساعت 17:11 توسط حدیث |


سوز

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

 

که ترا در خود تکرار کنان

 

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 

من در این آیه ترا

 

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

کارم اینست که شبها به خیال تو بگریم

گاهی از رنج خود و گه زملال تو بگریم



قطره اشک تو را دیدم و در گریه نشستم

چه صفاییست که با اشک زلال تو بگریم



باید از اینهمه غم ، سر به بیابان بگذارم

تا به حال دل دیوانه و حال تو بگریم



چه کنم ؟ غیر خیالی نبود دیدن رویت

چاره آنست که هر شب به خیال تو بگریم



دوش گفتی : مگر از عشق من اینگونه ملولی ؟

وای از این درد ، که باید به سوال تو بگریم!
  


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/11/01 و ساعت 16:20 توسط حدیث |


تفسیر

کاش میشد عشق را تفسیر کرد.

خواب چشمان تو را تعبیر کرد.

کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد .

کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد .

کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را تهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد .

کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد.

کاش میشد ...


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/10/02 و ساعت 16:47 توسط حدیث |


وداع

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب

 هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

اگر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/09/12 و ساعت 17:41 توسط حدیث |


بی دریا

کشتی، بی معناست

مرگ کشتی ها اما در دریاست!

بدون باور ها

انسان، بی معناست

مرگ آدمی اما

در انجماد باورهاست

آنکه او بسته غم و خنده بود

او بدین دو عاریت زنده بود

باغ سبز عشق، کو بی منتهاست

جز غم و شادی درو بس میوه هاست

عاشقی زین هر دو حالت، برترست

بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست

در نگنجد عشق در گفت و شنید

عشق، دریایی ست قعرش ناپدید


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/08/23 و ساعت 17:49 توسط حدیث |




Cursors