راه دور است و پر از خار بيا برگرديم
سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم
هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی
گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم
اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی
دل من بود وفادار بيا برگرديم
ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم
يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم
يک غزل نذر نمودم که برايت گويم
گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم
باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو
يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم
من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است
عشق من را مکن انکار بيا برگرديم
دلم، هزار پاره است.
به روح و جان خسته ام؛
حرارت شراره است
به پشت شهر خنده ام ،
خرابه ایست سوت و کور؛
به رنگ هاله های درد؛
شبیه قعر تنگ گور.
جنون، رفیق سالیان؛
نشسته بر خرابه ام؛
مرا به کام می کشد؛
حقیقت دوباره ام.
به گردن خیال شب،
نگین نور، گم شده است.
ستاره ای چو اشک من؛
به قعر گور گم شده است.
جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام
آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام
جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش
زاهد گوشه محراب لبانت شده ام
آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر
جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام
آمدی ساده نشستی به گلیم دل من
جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام
ای که از شور جوانی خودت سرمستی
ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام
آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی
هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام
رفتی و بی خبر ازخویش نمودی مارا
لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده ام
ای که از حال دل من خبری نیست تو را
با خبر باش که من چشم به راهت شده ام
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چرا
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی می رود


