تبليغاتX
دوستت دارمها آه چه کوتاهند
به نام کسی که خورشید هر روز به تمنای او به آسمان سلام می کند



راه تو از من دور...

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

 سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

  هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

  گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

 اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

 دل من بود وفادار بيا برگرديم

  ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

 يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

 يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

 گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

 باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

  يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم

 من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است

  عشق من را مکن انکار بيا برگرديم


موضوع :
| +| نوشته شده در 88/02/14 و ساعت 11:55 توسط حدیث |


خیال شب شعری از غزال عموشاهی
به خنده ام نگاه مکن!

دلم، هزار پاره است.

به روح و جان خسته ام؛

حرارت شراره است

به پشت شهر خنده ام ،

خرابه ایست سوت و کور؛

به رنگ هاله های درد؛

شبیه قعر تنگ گور.

جنون، رفیق سالیان؛

 نشسته بر خرابه ام؛

مرا به کام می کشد؛

حقیقت دوباره ام.

به گردن خیال شب،

نگین نور، گم شده است.

ستاره ای چو اشک من؛

به قعر گور گم شده است.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/12/25 و ساعت 17:27 توسط حدیث |


جرم من چیست؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام    

آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام     

جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش  

زاهد گوشه محراب لبانت شده  ام 

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر   

جرم من چیست که رسوای زمانت شده  ام

آمدی ساده نشستی به گلیم دل من 

جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام 

ای که از شور جوانی خودت سرمستی   

ساغری نوش که ساقی شرابت شده  ام 

آمدی ساده  نشستی و چو طوفان رفتی  

هیچ انگار  ندیدی که خرابت شده ام   

 رفتی و  بی خبر ازخویش نمودی مارا  

لحظه ای چند نظر کن نگرانت شده ام  

ای که از حال دل من خبری نیست تو را

با خبر باش که من چشم  به راهت شده ام 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/11/13 و ساعت 11:45 توسط حدیث |


سرگردان

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان


میان دفتر باران، مداد سرگردان


تو را كشید و مرا آفتابگردانت


میان حوصله گیج باد سرگردان


همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود


نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان


و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او


هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان


تمام قصه همین بود راست می گفتی :


تو باد بودی و من در مباد سرگردان


زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان


و من میان تب و انجماد سر گردان


ستاره ها همه شومند و ماه خسته من


میان یك شب بی اعتماد سر گردان


مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست


هزار آینه ی نا مراد سرگردان


نماد نام تو بود و نماد ناله من


هزار ناله در این یك نماد سر گردان


درخت كوچك تنها به باد عاشق بود


و باد


بی سرو سامان


و باد


سر گردان ...


تمام قصه همین بود، راست می گفتی ! ...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/11/01 و ساعت 10:6 توسط حدیث |


بوسه

پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چرا

 

گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی می رود


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/09/16 و ساعت 16:56 توسط حدیث |




Cursors